ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
حدیث (99) حدیث عَائِشَةَ أُمّ الْمُؤُمِنِینَ قَالتْ: أَوَّلُ مَا بُدِىءَ بِهِ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مِنَ الْوَحْیِ الرؤیَا الصَّالِحَةُ فِی النَّوْمِ، فَکَانَ لاَ یَرَى رُؤْیَا إِلاَّ جَاءَتْ مِثْلَ فَلَقِ الصُّبْحِ، ثُمَّ حُبِّبَ إِلَیْهِ الْخَلاَءُ، وَکَانَ یَخْلُو بِغَارِ حِرَاءٍ فَیَتَحَنَّثُ فِیهِ، وَهُوَ التَّعَبُّدُ، اللَّیَالِیَ ذَوَاتِ الْعَدَدِ قَبْلَ أَنْ یَنْزِعَ إِلَى أَهْلِهِ، وَیَتَزَوَّدُ لِذَلِکَ، ثُمَّ یَرْجِعُ إِلَى خَدِیجَةَ فَیَتَزَوَّدُ لِمِثْلِهَا، حَتَّى جَاءَهُ الْحَقُّ وَهُوَ فِی غَارٍ حِرَاءٍ؛ فَجَاءَهُ الْمَلِکُ فَقَالَ اقْرَأْ، قَالَ: مَا أَنَا بِقَارِیءٍ، قَالَ: فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی حَتَّى بَلَغَ مِنِّی الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: اقْرَأْ قُلْتُ: مَا أَنَا بِقَارِیءٍ، فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی الثَّانِیَةَ حَتَّى بَلَغَ مِنَّی الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: اقْرَأْ، فَقُلْتُ: مَا أَنَا بِقَارِیءٍ، فَأَخَذَنِی فَغَطَّنِی الثَّالِثَةَ ثُمَّ أَرْسَلَنِی فَقَالَ: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّکَ الأکْرَمُ) فَرَجَعَ بِهَا رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَرْجُفُ فُؤَادُهُ، فَدَخَلَ عَلَى خَدِیجَةَ بِنْتِ خُوَیْلِدٍ، فَقَالَ: زَمِّلُونِی زَمِّلُونِی فَزَمَّلُوهُ حَتَّى ذَهَبَ عَنْهُ الرَّوْعُ، فَقَالَ لِخَدِیجَةَ، وَأَخْبَرَهَا الْخَبَرَ لَقَدْ خَشِیتُ عَلَى نَفْسِی فَقَالَتْ خَدِیجَةُ: کَلاَّ وَاللهِ، مَا یُخْزِیکَ اللهُ أَبَدًا، إِنَّکَ لَتَصِلُ الرَّحِمَ، وَتَحْمِلُ الْکَلَّ، وَتَکْسِبُ الْمَعْدُومَ، وَتَقْرِی الضَّیْفَ، وَتُعِین عَلَى نَوَائِبِ الْحَقِّ فَانْطَلَقَتْ بِهِ خَدِیجَةُ حَتَّى أَتَتْ بِهِ وَرَقَةَ بْنَ نَوْفَلِ بْنِ أَسَدِ بْنِ عَبْدِ الْعُزَّى ابْنَ عَمِّ خَدِیجَةَ، وَکَانَ امْرءًا تَنَصَّرَ فِی الْجَاهِلِیَّةِ، وَکَانَ یَکْتُبُ الْکِتَابَ الْعِبْرَانِیَّ فَیَکْتُبُ مِنَ الإِنْجِیلِ بِالْعِبْرَانِیَّةِ مَا شَاءَ اللهُ أَنْ یَکْتُبَ، وَکَانَ شَیْخًا کَبِیرًا قَدْ عَمِیَ، فَقَالَتْ لَهُ خَدِیجَةُ: یَا ابْنَ عَمِّ اسْمَعْ مِنَ ابْنِ أَخِیکَ فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: یَا ابْنَ أَخِی مَاذَا تَرَى فَأَخْبَرَهُ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ بِخَبَرِ مَا رَأَى فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: هذَا النَّامُوسُ الَّذِی نَزَّلَ اللهُ عَلَى مُوسَى صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، یَا لَیْتَنِی فِیهَا جَذَعًا، لَیْتَنِی أَکُونُ حَیًّا إِذْ یُخْرِجُکَ قَوْمکَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: أَوَ مُخْرِجِیَّ هُمْ قَالَ نَعَمْ، لَمْ یَأْتِ رَجُلٌ قَطُّ بِمِثْلِ مَا جِئْتَ بِهِ إِلاَّ عُودِیَ، وَإِنْ یُدْرِکْنِی یَوْمُکَ أَنْصُرُکَ نَصْرًا مُؤَزَّرًا.
ترجمه : مادر مسلمانان عایشه (رضی الله عنها) فرمودند : اولین چیزی که از وحی برای رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم نمایان و ظاهرشد خواب های نیک (و راستی) بودند که در خواب می دیدند، (رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم) بودند که (هیچ) خوابی نمی دیدند مگر اینکه مثل روشنی صبح بوقوع می پیوست (و اتفاق می افتاد) ، سپس گوشه گیری و خلوت نشینی از جانب الله برای رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم محبوب و پسندیده قرار داده شد، (به همین خاطر) بودند که در غار حرا رفته و آنجا خلوت نشینی و گوشه گیری می نمودند و در آنجا (با ترک گناهان و دوری از مردم و جامعه پت پرست و تفکر) به عبادت مشغول می شدند، بهمین منوال پیش از اینکه به نزد خانواده شان بیایند چندین شب در آنجا می ماندند و برای این ماندنشان در آنجا توشه و مواد غذائی با خودشان می بردند، و سپس (بعد از اتمام مواد غذائی) دوباره به نزد(همسرشان) خدیجه (رضی الله عنها) باز می گشتند و باز برای چند روزی همانند گذشته توشه گرفته (و برای خلوت گزینی و گوشه نشینی) به غار حرا می رفتند ، (به همین منوال چند وقتی به غار حرا رفت و آمد می نمودند) تا اینکه (ناگهان) حق بنزدشان آمد و در حالی ایشان در غار حرا بودند، که فرشته (وحی جبرئیل علیه السلام) به نزد ایشان آمدند و به ایشان گفتند : بخوان، (رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند : من خواننده نیستم (یعنی نمی دانم که چه چیزی را باید بخوانم) (رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند : (آن فرشته که همان جبرئیل علیه السلام باشند) مرا(در بغل گرفته) و آنقدرمرا فشار دادند تا اینکه توانم به پایان رسید (و دیگر توان تحمل آن فشار را نداشتم) سپس مرا رها نمود (و دوباره به من) گفت : بخوان ، من گفتم : من که خواننده نیستم (یعنی نمی دانم که چه چیزی را باید بخوانم) باردوم آن فرشته مرا (در بغل گرفت) و آن قدر مرا فشار داد تا اینکه توان من به پایان رسید ( و دیگر توان تحمل این فشار را نداشتم) سپس رهایم کرد و به من گفت که بخوان، من گفتم : من که خواننده نیستم (یعنی نمی دانم که چه چیزی را باید بخوانم) برای بارسوم آن فرشته مرا (در بغل گرفت) و آن قدر مرا فشار داد تا اینکه توان من به پایان رسید ( و دیگر توان تحمل این فشار را نداشتم) سپس رهایم کرد و به من گفت که بخوان (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّکَ الأکْرَمُ) یعنی : بخوان به نام پروردگارت همانی که (تمام مخلوق) را آفرید، و انسان را از تکه خونی آفرید ، بخوان به نام پروردگار بزرگوارت .
(عایشه رضی الله عنها می فرمایند) سپس رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم با (حفظ) این (آیات) در حالی که دلش می لرزید (به خانه) برگشت و به نزد(همسرش) خدیجه (رضی الله عنها) داخل شد و گفت: مرا بپوشانید مرا بپوشانید و آنها ایشان را پوشاندند تا اینکه حالت ترس (از ایشان دور شد و) از بین رفت، (آن وقت رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم) به (همرسشان) خدیجه (رضی الله عنه، جریانی که برایشان اتفاق افتاده بود را) گفتند و ایشان را از(تمام جریان) باخبر نموده (و گفتند) من بر خودم ترسیدم (که مبادا برای من اتفاق بدی افتاده باشد)، خدیجه (رضی الله عنها، بعد از شنیدن حرفهای رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند: سوگند به الله نه هرگز(آنگونه که شما فکر می کنی که شاید برایتان اتفاق بدی افتاده باشد نیست) هرگز الله شما را خار و ذلیل نخواهد نمود، زیرا که شما روابط رشته داری برقار می نمایی و مشکلات (جامعه و افراد) را بر دوش می کشی و(فقیر و بی کار) کسب و کار می دهی (و به آنها کمک می کنی) و مهمان نوازی می کنی، و به هنگام مشکلات حق را یاری و کمک می کنی . (عایشه رضی الله عنها می گوید) خدیجه (رضی الله عنها) رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را به نزد ورقه بن نوفل بن اسد بن عبدالعزّی (که) پسر عموی خدیجه بود برد ، ایشان در دوران جاهلیت نصرانی گشته بود، او به عبرانی می نوشت و از انجیل آن چه که الله می خواست بنوسید را به عبرانی می نوشت ، او پیر و بزرگ و کور گشته بود، خدیجه به او گفت: ای پسر عمو از پسر برادرت بشنو، ورقه به رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم گفت : چه می بینی ؟ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ازآنچه که دیده (و برایش اتفاق افتاده بود) ایشان را باخبر نمود، سپس ورقه خطاب به رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم گفت : این (کسی که به نزد تو آمده ) همان (جبرئیل علیه السلام) صاحب راز نیکی است که بر موسی صلی الله علیه و آله وسلم نیز فرود آمده، ای کاش (که الآن) من جوان و قوی می بودم، ای کاش آن زمانی قوم تو ترا (از این شهر بیرون) بیرون می کنند زنده می بودم، (در این وقت) رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم (خطاب به ورقه) گفتند: آیا آنها (از این شهر) بیرون کننده من هستند؟! (ورقه) گفت بله، هیچ مردی هرگز نیامده به مثل آنچه تو با آن آمدی مگر اینکه با او دشمنی شده است، و اگر آن روزت مرا دریابد (و من زنده باشم) تو را (خیلی) قوی (و زیاد) نصرت و یاری خواهم نمود .